عباس علیزاده فرمانده گروهان حضرت امام حسن عسکری(ع)از نحوه وارد شدن به این گردان، لحظات قبل عملیات والفجر 8 و ... می گوید: من قبل از وارد شدن به گردان 412 در واحدهای دیگر بودم.
من اهل نوق هستم و اما شناختی نسبت به شهید حاج علی محمدی که خداوند رحمتش کند نداشتم و بعد از اینکه توسط حاج محمد میرزایی به گردان معرفی شدم با هم آشنا شدیم.
مرحله اول آموزشی عملیات والفجر8 در سرچشمه رفسنجان برگزار شد. به مدت یک هفته آنجا آموزش آبی- خاکی می دیدیم.
بعد از مدتی گردان ما به اهواز منتقل شد. آنجا به من پیشنهاد شد فرمانده یکی از گروهان ها شوم. از آنجا که در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس به عنوان نیروی تک نفره بودیم و همچنین 28 ماه در مهندسی رزمی و 15 ماه در زرهی مشغول به فعالیت بودم، هیچ تسلطی به نیروی رزمی نداشتم. خلاصه برخلاف میل باطنی ام به عنوان فرمانده گروهان امام حسن عسکری(ع) معرفی شدم. همیشه بر این عقیده بودم که گروهان ما باید خط شکن باشد.
مثل زمانی که در مهندسی رزمی یا زرهی بودم می گفتم بولدوزر یا تانک ما باید اول باشد.
آبان 1364 بود، بچه ها بعد از نماز صبح و نرمش و صبحانه به طرف کارون رفته و توی اون آب سرد آموزش می دیدند. تازه بعد از بیرون آمدن از آب می بایست به خط شده و و خط دشمن فرضی رو بشکنند.
برنامه تا دو ماه به همین ترتیب بود. تنها اخلاص و ایمان بچه ها بود که باعث می شد بدون هیچ اعتراضی به این برنامه عمل کنند. ما می دانستیم یک عملیات در پیش است اما منطقه عملیاتی را نمی دانستیم. فقط فرمانده گردان و جانشین و معاون ها در جریان بودند.دو هفته قبل از عملیات آماده بودیم. جلیقه نجات هم تهیه کرده بودند.
وقتی هوا تاریک شد توسط ماشینهایی که چادر روی آن کشیده بودند به طرف منطقه حرکت کردیم. ساعتها در راه بودیم و جاههای مختلفی رفتیم که دشمن نتواند ما را رهگیری کند و بچه ها نمی دانستند به کدام طرف میرویم. وقتی هم به منطقه رسیدیم کسی حتی حق خروج از آنجا را نداشت.
در مواقعی که ماشینی عبور می کرد، دژبانهای ما نمی دانستند داخل این ماشین چیست؟ مهمات یا نیرو؟
قرار شد وقتی به اروند کنار رسیدیم گروهان ما از نهر بلامه عبور کند و بعد از اینکه گردان 410 حضرت رسول(ص) به فرماندهی حاج احمد امینی خط رو شکست، گردان ما می بایست وارد عمل می شد و خط رو پاکسازی می کرد.
همچنین قرار بود از جناح چپ با لشکر فجر شیراز و از جناح راست با یکی دیگر از گروهان های گردان خودمون الحاق می کردیم. غروب روز عملیات فرا رسید، بچه ها سوار قایق شدند اما ناگهان باد شروع به وزیدن كرد و باران می آمد.
بچه ها باید سالم به آن طرف اروند می رسیدند. اما همه ما دلهره داشتیم. که اعلام كردند خط شکسته شده. بلافاصله قایها را روشن کردیم و آن طرف اروند كه خط دشمن بود حرکت کردیم. ن
زدیک سیم های خاردار که رسیدیم دیگر نمی شد با قایها برویم قایقها ایستادند بچه ها پریدند توی آب، بلاخره به هر نحوي بود پاها مونو رسونيدم ته رودخانه به صورت یک ستون حرکت کردیم.
جلوتر از همه من، بعد حاج جواد کامرانی و بعد هم بقيه نيروها بودند.
حاج علی محمدی پور رفته بود جلو و قرار بود با یک چراغ قوه علامت بدهد .
دشمن چهارلول های داشت كه بچه ها را ميزد سمت راست ما من ديدم يك چهار لول ما و گردانهای دو طرف ما رو زیر آتش گرفته بود. به آرپی جی زن گفتم شلیک کنه. اما به دلیل تاریکی نمی توانست شلیک کنه، خودم آرپی جی رو گرفتم. بسم الله گفتم و شلیک کردم و دیگه خاموش شد. به راه خود ادامه دادیم.
حاج علی گفته بریم سمت راست. اما محوری باز نبود. من با سر نیز هر کار کردم که بتوانم سیم خاردارها را بچینم و محوری باز کنم، نشد. این بود که با پاهامون به سیم های خاردار ضربه زدیم. اگر چه پوتین هامون پاره شد اما محور را باز کردیم. از اولین خاکریز دشمن عبور کردیم. اولین نارنجک رو داخل یک سنگر انداختم و پاکسازی شروع شد.
بچه های خط شکن (گردان 410) داخل خط بودند. قرار بود اول ایست بدهیم اگر نیروهای خودی نبودند شلیک کنیم. بین نخل ها جلو می رفتیم و تیراندازی می کردیم. من جلوتر از بچه ها بودم. در فاصله 6 متری دو تا سیاهی دیدم،ایست دادم. سیاهی گفت: عراقی. فکر کردم شوخی می کنه بار دوم ایست دادم باز گفت عراقی و بار 3 هم همین طور و او باز همان جواب رو داد. دو یا سه تا فشنگ ته خشابم بیشتر نمونده بود. شلیک کردم. یکی از عراقی ها به زمین افتاد و ديگري زنده بود و من فشنگي نداشتم. سریع رفتم جلو یقه اش رو گرفتم و با اسلحه خودش کشتمش.
رسيدم به يك نخلستان و در شب نمی شد نخلستان رو پاکسازی کرد چون امکان داشت عراقی ها کنار نخل ها سنگر گرفته باشند و بچه ها را شهيد كنند.
همانطور بچه ها رو می چیدیم و به راهمون ادامه می دادیم که ناگهان تركشي به سر یکی از بچه های اصابت کرد و شهید شد. این صحنه خیلی برام دردناک بود.
همین طور که به جلو می رفتیم ديدم يك ماشین عراقي چراغ روشن داره مي آد من آر پي جي برداشتم و به طرف ماشين شلیک کردم، ایستاد، به بچه ها گفتم تيراندازي كنيد، همينجوري رفتيم جلو ما جلو و عقب ماشین را گشتیم اما راننده اش فرار کرده بود. و رفته بود بالای چادر بصورت درازکش پنهان شده بود.
قرار بود یک گروهان كه فرمانده اش حسينخاني از بچه های کرمان بود در خط دوم (دژ دوم) كه داخل نخلستان هم بود الحاق كنيم که حاج علی محمدی پور تماس گرفتند و گفتند: بچه ها اين گروهان نتونستند بیاين، شما هر طور هست بروید جلو و با لشکر فجر الحاق کنید.
ما رفتیم داخل نخلستان اما نیروهای لشکر فجر هم نرسیده بودند.
بالاخره صبح شد. يك مرتبه حاج علی محمدی پور را دیدم که آرپی جی برداشته و داره به طرف همان خطي كه قرار بود ما با لشکر فجر الحاق كنيم می دود. من اسلحه نداشتم، اسلحه ام داخل آب افتاده بود، بدون اسلحه پشت سر حاجی می دویدم. حاج علی سنگری را كه مقابل اروند و دیده بانی دشمن بود هدف قرار داد و منهدمش كرد. ما گفيتم الان خوب شده ميشه پاکسازی این منطقه از همین جا شروع كنيم.
من با دو 2تا نارنجک پریدم توی یک سنگر. دیدم یک عراقی اونجاست. چند لحظه ای به هم دیگه نگاه کردیم. عراقی مسلح و آماده شلیک و من هم دو تا نارنجک تو دستم بود که ضامن آنها کشیده نشده بود. که او شلیک کرد. خوشبختانه تیر به من نخورد. و من از سنگر پریدم بیرون ضامن نارنجکها رو کشیدم و انداختم تو سنگر و بعد رفتیم داخل سنگر اما او عراقی از پنجره ای که به طرف اروند تعبیه شده بود پریده بود بیرون. از سنگر اومدم بیرون دیدم دو تا نارنجک جلوی من گذاشته بود. حمید کامرانی و گروهانش که قرار بود از سنگر قبلی پاکسازی رو شروع کنند، رسیدند.
حمید کامرانی صدا زد عراقی پشت سرته و عراقی فرار می کرد من پشت سرش و تعدادي از بچه ها هم پشت سر من مي آمدند. از طرفي با بچه هاي كه از طرف ديگر نخلستان بودند تماس گرفتيم و گفتيم ما از اين طرف پاكسازي مي كنيم شما هم شروع كنيد همین طور داشتیم پاکسازی می کردیم به سنگری بتنی رسیدم كه نه اونها مي تونستند جلو بيان و نه ما و تعدادی عراقی داخل آن سنگر بودند و مقاومت می کردند یکی از بچه ها به نام مهدوی که الان جانباز هست و آرپی جی زن بود. بچه خيلي فعالي بود مي رفت بالا رو خاكريز و به طرف سنگر دشمن شلیک کرد اما فایده ای نداشت. تا اینکه از طرف عراقیها تيري خورد به پيشانيش و از وسط سرش بيرون آمد گفتيم ديگه او شهيد شد به بچه ها گفتم او رو به عقب ببرند.
یکی از طلاب کرمان به نام نبی زاده که روحانی و امام جماعت گردان بود و می توانست به زبان عربی صحبت کند. به او گفتم: به عراقی ها بگو اگر الان تسلیم شوند قسم می خوریم نکشیم شون اما اگر آخر درگیری فشنگهاشون تموم بشه و بخوان تسلیم بشن می کشیمتون!
نبی زاده بالای خاک ریز رفت و با یک بلندگوی دستی در حال صحبت کردن با عراقیها بود که تیر خورد به سرش و افتاد، دیدم خیلی آرام دارد لبهایش تکان می خورد گوشم را نزدیک لبانش بردم اما متوجه نشدم چی گفت حالا ذكر مي گفت يا مي خواست حرفي بزنه من نفهميدم و به شهادت رسید من خیلی متاثر و نارحت شدم و به بچه ها گفتم بگذاريد تا آخرين فشنگشون بجنگند اونها تو محاصره ما هستند و جايي را جز همين سنگر ندارند برند .
ساعت 1 بعد از ظهر به طرف محوری حرکت کردیم که قرار بود با لشکر فجر الحاق شویم. (همان لشکری که قرار بود شب الحاق کنیم) بچه های فجر فکر کردند ما عراقی هستیم و نمي گذاشتند ما بريم جلو حيران بوديم چكار كنيم. خلاصه یک ساعتی طول كشيد تا با بچه ها لشکر فجر الحاق کردیم.
بعد دیدم حاج علی اسماعیلی با تعدادی عراقی دارند به طرف ما می آیند. یکی از اونها من را شناخت. همون عراقی بود که در سنگر با او مواجه شده بودم من اسلحه را حاج علی اسماعيلي گرفتم عراقي به طرف من دوید من شليك كردم و او را به هلاكت رسوندم . باقی اونها رو هم کشتیم.
یک عراقی ديگر هم که کاپشن ایرانی پوشیده بود. سر دژ ایستاده بود. بهش گفتم: بیا این بچه ها كه مجروح شدند رو ببریم عقب. هیچ جوابی نداد. حاج علی محمدی پور هم سر دژ کنار اون عراقی ايستاده بود.
یکی از بچه ها گفت: این سرباز، عراقیه. از شدت ناراحتی شهادت اون دوست روحانیمون، به او شلیک کردم و فشنگ خورد به پيشاني است جمجمه اش متلاشی شد. فكر كنم چيزي حدود 30 ثاني شد كه همين جور ايستاده بود بعد افتاد روي زمين
صبح روز دوم به طرف خورعبدالله حرکت کردیم. هواپیماهای دشمن زیاد مي آمد. حدود 80تا از اونها رو بچه ها زدند. بعد از ظهر هم ديگه خيلي گرسنه بودیم. موقع شام آوردن عراقی ها شیمیایی زدند. کسی چیزی نخورد. به جز من و شهید عباس تقی پور. که من هم شیمیایی شدم و آوردنم عقب.

منبع: http://yahsan.blogfa.com/post-965.aspx

+ نوشته شده توسط ع ج در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 و ساعت 23:27 |